دلتنگم.
برای مامان و بابا و صد البته اشکانم.
دیروز نوبت دکتر داشتم، بارونی میومد که نگو ونپرس! بعد نوبت دکتر زنگ زدم به اشی که بیا دنبالم، آخه هوا تاریک شده بود و من می خواستم برم خونه میترا!
اشی اومد و من سریع در طول مسیر یه شال با رنگِ مورد نظرم خریدم. قیمتش واقعا مناسب بود!
کنار هم تا ایستگاهِ تاکسی قدم زدیم و من توو فکر این بودم که حتی برایِ مراسم خواستگاریم هم لباس تهیه کردم ولی کــــــــــــــــی ؟!!
کنار اشکان بودن تحت هر شرایطی خوبه! حتی اگه خیلی دستشویی داشته باشم و گرسنه و خسته باشم، تازه سردم هم باشه!
ولی اون با حضورش اینقدر بهم آرامش میده که فشار هیچ کدم از اینا رو درک نمیکنم!
خیلی واضح بود که من دِپم! اونم با ولتاژِ بالا!
وقتی دستمو می گیره ، وقتی بغلم می کنه، وقتی نگام می کنه... خدایـــــــــــــا ، ممنونتم، بخاطر این هدیه بزرگ و زیبا و مهربان که به من بخشیدی. ولی کاش فاصله ها را هم برداری...!
شب خونه میترا موندم، کنارِ دوست مهربونم. احساس می کنم حرفهام اونقده تکراری شده که حتی دوست مهربون و صبورم هم حوصله شنیدنِ حرفهامُ نداشت!
صبحِ امروز رفتم اپیلاسیون، و بعدش واسه خودم یه بلوزِ پاییزه خریدم!
ظهر بود که رسیدم خونه، بدون هیچ بهانه ای، یه بغضِ گنده رو ترکوندم، اونم تو دستشویی!!!!!!!!!! وقتی تو آینه روشویی خودمُ نگاه کردم زیرچشام حسابی سیاه بود.
سبک نشدم، فقط کمی بی جونم! واسه ی همین دست از سر خودمُ و سرنوشت برداشتم و نکیر و مُنکر نشدم برایِ خودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
لبخندهایِ این روزهایِ من چندان زیبا نیست، خدایا تو ببخش، و بحسابِ کفر نعمت نذار.




برچسب:
نویسنده: mehran