خرید بک لینک
نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا به گداز ماه منگر به گسستگی زهره تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد که قوام بندگانت بجز این چهار بادا 167 کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا دست خود بر سر رنجور بنه که چونی از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدست گستران بر سر او سایه احسان و رضا این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدست لیک زان لطف بجز عفو و کرم نیست سزا آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا تا تو برداشته ای دل ز من و مسکن من بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی سپه رنج گریزند و نمایند قفا به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات از همان جا که رسد درد همان جاست دوا همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان جوی ما خشک شده ست آب از این سو بگشا جز از این چند سخن در دل رنجور بماند تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا 168 ای بروییده به ناخواست به مانند گیا چون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا هر که را نیست نمک گر چه نماید خدمت خدمت او به حقیقت همه زرقست و ریا برو ای غصه دمی زحمت خود کوته کن باده عشق بیا زود که جانت بزیا 169 رو ترش کن که همه روترشانند این جا کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا تا که هشیاری و با خویش مدارا می کن چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا ساغری چند بخور از کف ساقی وصال چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ گرد آن نقطه چو پرگار همی زن چرخی این چنین چرخ فریضه ست چنین دایره را بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایم ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا ماه بشنود دعای من و کف ها برداشت پیش ماه تو و می گفت مرا نیز مها مه و خورشید و فلک ها و معانی و عقول سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا 170 تا به شب ای عارف شیرین نوا آن مایی آن مایی آن ما

برچسب: نویسنده: mehran تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ساعت: 23:08

صفحه بندی